تبليغاتX
؟!؟

؟!؟

شاید به سوی وبلاگی دیگر...

به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

 

من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم

که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر

 

به هرکس دل ببندم بعد ازین خود نیز می دانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

 

من از آغاز در خاکم نمی از عشق می بینم

مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر

 

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد

من اما هم چنان در فکر دور باطلی دیگر

 

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را،غافلی دیگر

 

این آخرین شعر از "فاضل نظری" عزیز بود برای شما دوستان عزیز، این بار از کتاب گریه های امپراتور.

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است...مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

ما نیز از این وبلاگ می رویم...شاید بسوی وبلاگی دیگر...جایی که دیگر نه بشناسندمان و نه به نام بخوانندمان...

دوستان مجازی به امید دیدار

دوستان حقیقی خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 13:21  توسط   | 

کوزت بانو+بی سمپاتیک می شویم

وبلاگ تا ابتدای محرم آهنگ دارد،بلندگو ها را روشن کنید، هدست ها  را در گوشplz

دیشب خواستیم جهت عرض ارادت به دوستی در یک حرکت سورپرایزانه به دیدار ایشان در خوابگاه برویم، هم چنان که در واحدشان را گشودیم با بانویی مواجه شدیم کوزت مانند: دستکشهایی در دست،ماسکی بر صورت، پیش بندی بر تن، کمری خم،چهره ای شکسته،چشم هایی خسته. پس از لحظاتی دقت در آن هیکل نحیف دانستیم که آن کوزت بانو همان دوست خودمان می باشند که برای دیدنشان به اینجا آمده بودیم! متعجب می شویم و از ایشان می پرسیم کوزت بانو آیا شما همان دوست عزیز منی؟؟! چه بلایی بر سرت آورده اند؟؟ آیا تو را استثمار نموده اند؟؟ ایشان لبخندی تلخ! می زنند و ما را به اتاقشان راهنمایی می کنند.

ما آنجا را به سان بیمارستانی می بینیم که همگی بسی بیمارند(بوالعلای طبیب و مخنقه در گردن و عقدی همه کافور را تصور نمایید) یکی شان ما را گفت: زهره! چه حسی داره وقتی مریض می شی مامانت واست سوپ درست می کنه؟؟ و ما بسی مغموم شدیم...

گمان می کنیم سیستم سمپاتیک ما نیز همانند سیستم سمپاتیک استاد آن بانوی دندانپزشک از کار افتاده باشد؛ ترم های قبل اگر درس نمی خواندیم اندکی عذاب وجدان می گرفتیم و شاید شب امتحان دیگر کتابهامان را نگاه می کردیم، اما این ترم نمی دانیم چرا نه طی طول ترم درس می خوانیم نه هفته امتحان و نه حتی شب امتحان، در نهایت نیز با مشاهده نمره مان ککمان نمی گزد و پوستی داریم در حد کرگدن کلفت...شاید یکی از دلایلش این باشد که هنگامی که با یک استاژر صحبت نمودیم ایشان فرمودند:"علوم پایه که چرته، تا می تونین خوش بگذرونین که دیگه نمی تونین" ما نیز داریم به گفته ایشان عمل می نماییم.

5 شنبه این هفته(6 روز دیگر) به میزان 302 صفحه امتحان زبان از نوعmedical terminology داریم،ما نیز که سیستم سمپاتیک خود را از دست داده ایم بی خیال همه جا پی خوشی خود می گردیم،آخر مگر 5 نمره ارزشش را دارد که آدم به خاطرش بخواهد درس بخواند؟؟!!(البته باور کنین 24 صفحشو خوندما)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:29  توسط   | 

کوهنورد می شویم,مسلمان می شویم,ضایع می شویم

سلام، چگونه اید؟ خوبید آیا؟

ابتداا" بابت پست قبلی از شما عذر خواهی می نماییم،حالمان بد بود و هذیانی گفتیم،شما فراموش کنید به بزرگی خود...تقصیر ما نبود،تقصیر از دل و دست و پامان بود که لرزید و اکنون حال ما خوبست،باور کن...

امروز برنامه کوهنوردی داشتیم،ما نیز از ابتدای هفته خود را آماده و مجهز کرده بودیم و در یک حرکت نمادین یک جفت کفش کوهنوردی خریداری نموده بودیم،نمی دانیم تا چه اندازه با هوای شهر ما آشنایی دارید،اما این را بگوییم که هواییست با  variationفوق العاده به طور مثال صبح از آسمان باران می آید بسی شدید،به طوری که می توانید آن را بگیرید و به آسمان بروید، 2 ساعت بعد آفتاب می شود باز هم بسی شدید به طوری که دلتان می خواهد به همراه دوستانتان به استخر یا بستنی فروشی بروید، ظهر دوباره آسمان دلش می گیرد و هوا رو به سرد شدن می گذارد،اوایل شب باران شدید می شود و نیمه شب برف می بارد...

ما نیز در این شرایط چشممان به آسمان خشک شد و خدا خدا می کردیم که امروز آسمان از ما دلگیر نشود، آخر ما تازه کفش خریده ایم و عقده ای می شویم اگر به کوه نرویم.

پایان شب باران نم نم شروع به باریدن گرفت،صبح که از خواب برمی خیزیم می بینیم دارد باران می آید،اما از آنجایی که ما هوای شهرمان را خوب می شناسیم،اجازه نمی دهیم که کوهنوردی مان کنسل شود و همان ساعت 6:15 می رویم به محل حرکت،دوستان نیز می آیند در نهایت معرفت.

این بار 3 عدد لیدر توپ داشتیم و در حضور چنین بزرگانی پشتمان بسی گرم بود و به کوهنوردی در گل و زیر باران پرداختیم به طوری که هر قدمی که بر می داشتیم،میزان 2 کیلو گل به کف هر کفشمان(که بسی نو بود) می چسبید(جمعا 4 کیلو). رفتیم و رفتیم تا یک عدد کلبه یافتیم ؛بیرون کلبه بساط آتش به پا کردیم و درون آن بساط خوردن؛ و آنگاه بود که برف باریدن گرفت گوله گوله با دانه های درشت؛نمی دانید چه لذتی داشت این کوهنوردی،جایتان بسی خالی بود،ان شاء... نصیبتان شود.

دیروز را در یک حرکت نمادین روزه گرفتیم تا مگر خدا اینگونه به راه راست هدایتمان کند،پس از صرف افطار به همراه دوستمان به خرید رفتیم تا ایشان مانتویی خریداری کنند،اتفاقا ایشان در اولین فروشگاه جنس مورد نظر را پیدا نمودند و پسندیدند،خواستند مبلغش را با استفاده از کارتشان بپردازند اما دستگاه قاطی کرد،فروشنده ما را گفت تا برویم از بانک کناری پول را نقد کنیم،ما نیز رفتیم،این عابر بانک نیز پول نداد بهمان(عقده ای می شویم)،رفتیم بانک پایینی،ایشان نیز گفتند: موجودی کافی نیست،مقدار موجودی را از ایشان(دستگاه!) پرسیدیم،ایشان گفتند:5500 تومان، عجب اعتماد به نفسی که 5500 آمده ایم خرید؛البته اشتباه می کرد دستگاه،موجودی بسیار بیش از این بود و بانکهای دیگر نیز پول ندادند به ما؛در هر صورت شب جمعه بود و مملکت گل و بلبل،ما نیز دست از پا درازتر بازگشتیم تا شاید خدا فرجی حاصل کند و موجودی بازگردد به حساب(خیالتان راحت،بازگشت)

اکثر هم کلاسی هامان رفتند به شهرشان تا قربان تا غدیر را تعطیل بنمایند،ما نیز حوصله کلاس و دانشگاه را بدون آنها نداریم،اما باید برویم تا کلاسها تشکیل شود و فرجه هامان به هم نریزد،به این می گویند جان فشانی.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 20:1  توسط   | 

حال ما خوبست, اما تو باور نکن

سلام دوستان،خوبید آیا؟

اگر جویای احوال ما می باشید این را بگوییم که "حال ما خوبست اما تو باور نکن" ، طی چند روز گذشته(از شنبه) تاکنون چند مطلب نوشتیم که در وبلاگ بگذاریم اما هر بار به دلایلی در لحظات آخر پشیمان شدیم.اکنون نیز حرفها داریم اما نمی توانیم بگوییم و به سکوت خویش ادامه می دهیم؛فقط جهت خالی نبودن عریضه یک شعر از "فاضل نظری" عزیز را برایتان می گذاریم؛ ما بسی به اشعار این شاعر جوان علاقه مندیم،به شما نیز می پیشنهادیم که کتابهاشان را مطالعه بفرمایید،این شعر را از کتاب "آنها" برگزیدیم:

سر سبز دل از شاخه بریدم،تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم،تو چه کردی؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم،تو چه کردی؟

 

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

 

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم،تو چه کردی؟

 

"تنهایی و رسوایی" ، "بی مهری و آزار"

ای عشق،ببین من چه کشیدم تو چه کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:12  توسط   | 

شاید 18 آبان!!!

سلام بانو.خوبی گلم؟

امروز چهارمین روزی ست که از تولدت می گذرد، تولدی که شناسنامه ات را برای اینکه تو زودتر بزرگ شوی، به مدرسه بروی، درس بخوانی و روزکی چند زودتر از هم سالانت به دانشگاه بروی وادار به دروغ کرد، شناسنامه ات نگذاشت تو کودکی کنی، چقدر بد است که عمری شناسنامه انسان به او دروغ بگوید.

خواهرم،دوست خوبم، عجله من برای زندگی،برای دیدن این دنیا تو را از بسیاری نعمات محروم کرد،اما نعمت بسیار بزرگی را به من بخشید و آن وجود تو بود،وجود خواهری که تنها دو سال(تحصیلی) از تو بزرگتر است.

من و تو همیشه با هم بودیم،آن گاه که مقنعه هامان سپید بود،سرمه ای شد،طوسی شد...بزرگ شدیم.... یادت هست آن روزها را که دست در دست هم به دبستان می رفتیم و قدم هامان را هماهنگ می کردیم؟ تو همیشه دلت می خواست من بهترین باشم، تو تحمل اینکه کسی از خواهرش تعریف کند را نداشتی چون فکر می کردی من بهتر از اویم...اما...

یادت هست(من یادم نمی آید؛بارها از تو شنیده ام) آن روز را که من با پسر همسایه،پوریا دعوا گرفتم(من 3-4 سالم بود) و تو حق را به او دادی و این همواره خاطره بد ذهن تو شد که چرا آن روز از من دفاع نکردی...

یادت هست روزهای آمدن نتیجه کنکور مرا؟ من مجبور بودم هرروز صبح تا شب لبخندهای مصنوعی(به قول دایی) تحویل این و آن بدهم و احساس کنم راضی و شادم، اما هیچ کس جز تو متوجه غم پس نگاه من نشد...پدر، مادر،شریک شادی های من بودند، اما من با تو از غمم گفتم،فقط با تو...یادت هست؟

یادت هست آن روزی را که برای ثبت نام من به دانشگاه رفتیم؟من و تو،تنها.. مادر آن پسر تو را خشمگین کرده بود هنگامی که از هوای شهرمان (که بسیار عالی بود)بد می گفت و غرغر می کرد،می گفت پسرش تحمل این هوا را ندارد(آخی بچم،لاغر نشی!) و تو می خواستی جفت پا بروی در شکمش اما...خوشبختانه با هم برخوردی نداشتید.

اکنون چهارمین سالی ست که تو رفته ای تا درس بخوانی ،بزرگ شوی،مستقل شوی...اکنون چهار سال است که کمتر یکدیگر را می بینیم و این سیم های سختند که رابط مایند...من اما به دیوار اتاقم که می نگرم، تو را می بینم،تو در هفت عکس در جای جای اتاق من خانه کرده ای،من هر روز تو را در هفت زمان می بینم:زمانی که 2سالت بود،4 سالت شد،5 ساله شدی، 8 سالت شد،11 ساله شدی،17 سال و 19 سال...

بانوی خوب 67ی من، من همیشه می خواستم که تو به آرزوهایت برسی،تو بهترین باشی، تو اکنون در جایگاهی قرار داری که آرزوی خیلی ها بوده... تو اکنون در موقعیتی قرار داری که باید تلاش کنی تا بهترین بمانی... من از تو جز بهترین بودن انتظار ندارم...امید هایم را نا امید مکن...هرچه باشی برای من فرقی نمی کند...من تو را دوست دارم،اما من توی بهترین را دوست تر می دارم.

این بار که آمدی بیا تا بار دیگر "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" را بخوانیم، یک عاشقانه آرام رانیز، با هم از در مه بودن سخن بگوییم،قسمت شود نامه 53 را بخوانیم...وای شعرای فاضل نظری را بگو:

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق/ هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

تو از جامعه خائن پزشکی بگویی و من از دوستان خوب پزشکم...بیا...بیا.. اما بهترین بیا

به امید دیدار...بهترین عقرب دنیای من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:49  توسط   | 

از دبستان تا دانشگاه + شیش ده تا؟؟

 امروز جمعه:

1.ما از امروز به مدت 4 روز می رویم مسافرت،مشهد.

2.پنجشنبه دوباره امتحان فیزیولوجی داریم(گوارش) و ما بسی سرخوشیم؛

3.پیشاپیش تولد خواهرمان را تبریک می گوییم، پست تولدشان را با تاخیر پس از مراجعت از سفر می گذاریم.


از  سخن چینان شنیدم  آشنایت  نیستم

                                    خاطراتت را بیاور تا  بگویم  کیستم

سیلی همصحبتی از موج خوردن سخت نیست

                         صخره ام هرقدر بی مهری کنی می ایستم

خوب چه ربطی داشت؟!خودمم نمی دونم

تقویم می گوید امروز روز دانش آموز است...روز ما تا 2 سال پیش....روز تا 2 سال پیشمان بسی مبارک....

راستش جدیدا داریم خیلی به مسئله تفاوت مدرسه و دانشگاه می اندیشیم...تفاوت معلم و استاد...دانش آموز و دانشجو...

دبیرستان که بودیم، با این که ته کلاس می نشستیم، کل کلاس را نیز می خوابیدیم یا کتاب غیر درسی مطالعه می نمودیم ، به درس نیز هیچ گوش نمی دادیم، آخرش انگار یکی همه این چیز میزهایی را که معلم می گفت در مغزمان تزریق می نمود،...ولی اکنون میز دوم بنشینیم ،کلی وانمود کنیم که گوش میدهیم،آرام باشیم ،حتی نخوابیم،کتاب غیر نیز نخوانیم، بازهم انگار نه انگار که  موجودی به نام استاد دارد درس می دهد...مشکل از چه کسی ست؟از چیست؟؟...یک بخش از مشکل طبیعتا به دلیل تفاوت فاحش درسها می باشد،یک بخش دیگر حواس پرتی ما ،اما بخش مهم تر از همه این است که ما فکر میکنیم استادها خیلی با معلمها فرق دارند...

ما یادمان می آید کلاس چهارم دبستان یک روز غیبت نمودیم،آن روز تاریخ داشتیم و معلممان درس هخامنشیان را داده بودند،هنوز بعد از چندین سال این مسئله یادمان است ، ولی اکنون تعداد حضورهای کلاس ژنتیکمان یادمان نمی آید، شاید از ابتدای سال 3-4 جلسه سر کلاس بوده باشیم،آن نیز فقط فیزیکی....زیرا بودن یا نبودنش هیچ فرقی به حالمان ندارد، جز حضور خوردن و مقداری دور هم شاد بودن و البته خواب سر صبح در یک صندلی گرم و نرم..

خاطره: آقا ما کلاس سوم دبستان بودیم، یک روز قرار بود که امتحان جدول ضرب داشته باشیم، شب قبلش ما منزل پدر بزرگم بودیم،ما نیز که از همان اوان کودکی معتقد به مفهومی درس خواندن بودیم زیر بار درس خواندن برای این امتحان نرفتیم،با خود گفتیم خوب جدول ضرب است دیگر چوب خط می کشیم،آخرش می شماریمشان،درست در می آید...چرا وقت بگذاریم حفظ کنیم؟؟

حالا فردا شد و طبق برنامه قرار بود سر جلسه همین کار را انجام بدهیم غافل از اینکه این کار مفهومی خیلی وقت می برد، امتحان را که شدیم 12 ( 12 در 9 سالگی نمره بسیار بدی ست، الان عادی شده ست) ولی یک جای جالبش اینجا بود که یکی از سوالهای امتحان این بود که 6X10=؟ ما نیز آمدیم از همان روش چوب خط خودمان استفاده نمودیم و جواب شد 59 !!!(این نیز از نشانه های نبوغ ما می باشد، زیرا تنها دانشمندانند که این کارها را انجام می دهند، باور ندارید بروید زندگی نامه دانشمندان بزرگ را بخوانید)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:22  توسط   | 

قسم به جاهای نرفته, به کارای نکرده

قبلا گفته بودم که ما توی دانشگاه یه انجمن کوهنوردی تشکیل دادیم، این جمعه هم قراره اولین اردوش برگزار شه، اگه بارون نیاد ان شاء...

ازونجایی که من و دوستم مسئولای این اردوییم باید امروز غذاها رو تحویل می گرفتیم: برای تحویل غذاهای عجیبمون که شامل سیب زمینی، تخم مرغ، گوجه و حلواشکری بود( به پیشنهاد لیدرمون این غذاها مناسب بود) ما به انبار غذای دانشگاه رفتیم(قسم به جاهای نرفته!) و ازونجایی که باید سیب زمینیامون کوچیک می بودن تا بتونیم تو خاکستر بپزیمشون من شخصا با دستای لطیف کار نکردم از توی کیسه سیبای کوچیکو دونه دونه جدا می کردم و توی پلاستیک می ریختم(قسم به کارای نکرده!).

قسمت جالب کار اونجایی بود که ما باید این سیب و گوجه و یه شونه تخم مرغو تو این جمعیت دستمون بگیریم و ببریم بذاریم توی ماشین،شما فرض کن که بچه های دانشگاه و هم کلاسیامون ما رو با اینا ببینن!! چه وضعی می شه؟؟!می گن اینا مستحقن غذاشونم دانشگاه می ده!!

اون آقایی که اونجا بود لطف کرد و شونه تخم مرغو گرفت تا برامون تا جلوی در ماشین بیاره،بهش گفتیم فقط مارو از یه جایی ببره که دیده نشیم با این وضع، ایشونم انصافا از یه جاهایی ما رو برد که کسی ما رو ندید(ان شاء...)تا این که بخوایم از در خارج شیم که در هر صورت دیده می شدیم، خود آقاهه گفت که من این ور وای میستم شما برین اون ور تا من از روی نرده اینا رو بدم بهتون...ما هم رفتیم اونورو آذوقه رو از روی نرده گرفتیم و عملیات به خیر و خوشی تموم شد.

مراحل بعدی ای هم داره که الان حوصله ی توضیحشو ندارم.

من اعصابم از دست خودم خیلی خورده که کاری جز خوردن و خوابیدن ندارم، هیچ چیز من به یه دانشجوی پزشکی نرفته، یعنی شب ساعت 12 می خوابم، بعد از ظهرم 2-3 ساعت، تازه کلاسمو نمی رم تا ساعت 11 صبح(ظهر) می خوابم، تو ساعات بیداریم که کاری جز خوردن ندارم، البته اینترنتم میاما. کلا یه زندگی انگلی دارم؛ فیزیو هم که هیچی، جمعه هم که صبح تا غروب کوهم بعدشم عروسی، شنبه هم کنفرانس زبان دارم هنوز powerpoint شو درست نکردم... خدا منو به راه راست هدایت کنه....خدا عاقبتمو به خیر کنه...

حوصله ی شکلک گذاشتنم ندارم...تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:2  توسط   | 

4 نکته

۱.راستش چند وقته که می خوام بآپم ، هر چی مینویسم میگم چهار تا آشنا می خونن، زشته خوبیت نداره. خوب من علاقه ی خاصی به نقابام دارم و به این راحتیا حاضر نمی شم زمین بذارمشون

۲.خوب  عرضم به حضور شما از سخن چینان شنیدم که بزودی(14م) امتحان فیزیو داریم!!! تازه جالبیش اینجا بوده که قرار بوده امتحان هفتم باشه و من مطابق معمول بی خبر بودم....هرچند برای من فرقی نمی کرد یه هفته زودتر دیرترش....بذار ملت فیزیو بخونن ما گریه های امپراتور و ابو المشاغلمان را.....

۳.دیروز رفتم بیمارستان؛ یه چیزی تو بیمارستان خیلی منو عذاب می ده اونم رنگ لباسای مریضای بخش اعصاب و روانه: یه لباس زرد وق. خوب بنده های خدا مگه چی کار کردن که باید این لباس تنشون باشه، بدتر از لباس زندانیاست، بیشتر روانیشون می کنه، حداقل یکم ملایم تر .

وقتی که رفتم بیمارستان ساعت ملاقات بود، توی محوطه یه خونواده داشتن با مریضشون( یه آقای سی و چند ساله) که اونم لباس زرد داشت خداحافظی می کردن... دختر 4،5 سالش ازش پرسید بابا کی میای خونه؟؟؟باباهه گفت: میام دخترم، زود میام!!!!و ما مغموم شدیم. تجویز من اینه که همین الان مرخص شه واسش بهتره... ای کاش دخترش تو اون لباس نمی دیدتش تا این خاطره بد تو ذهنش نمونه...

۴.پریروز در راستای activenessمان دو ساعت در سازمان مرکزی دانشگاه دویدیم و با بروکراسی آشنا شدیم، خیلی خوش گذشت جای شما خالی.تو یه اتاق رفتیم برای پرینت اعلامیه هامون، منم که خیلی از راه رفتن و دویدن خسته شده بودم خواستم که رو صندلی بشینم؛ نشستن همانا و صدای وحشتناک و خم شدن صندلی همانا.اون خانومه که داشت اعلامیه رو برامون می نوشت شروع کرد: روانی، روانی ، دزد، حرامی...من یهو جا خوردم فکر کردم داره به من فحش می ده.... بعد چند دقیقه متوجه شدم که نه با من نبوده!اون بنده خدام دلش پر بوده از هم اتاقیش یه گوش مفت می خواسته که اون گوش مفتم ماها بودیم؛ تا دو ساعت برای ما از هم اتاقی روانی روانی حرامی دزد توبیخیش گفت و اثر جرم نشونمون داد. ما هم که داشتیم می ترکیدیم از خنده نمی دونستیم چی کار کنیم؟؟!!من ولی مدام با خودم می گفتم که غلط کردم رو صندلی نشستم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:44  توسط   | 

ما در هفته ای که گذشت...

ان شاءا... دیگر مشکلمان حل شده و قسمت شده است که بآپیم .در این پست  می خواهیم کمی از این چند روز فراق برایتان بگوییم البته هرچند به قول شاعر" آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات     در یکی نامه محال است که تقریر کنم" ولی ما کمی ازین بحر را برای شما در کوزه نموده ایم:

یکشنبه هفته گذشته ما کار بسیار مهمی انجام دادیم و بالاخره در امتحان رانندگی شرکت نمودیم و موفق به اخذ گواهینامه(تصدیق) گشتیم   و این تبریکات فراوان است که از جانب دوستان، نه بابت اخذ گواهینامه بلکه بابت حضور در این امتحان به ما می رسد .

ما در این ترم به دلایل نامعلومی بسیار  active شده ایم  و activeness خونمان بسیار بسیار از حد طبیعی بالاتر رفته است، تنها مانده است که در بسیج و انجمن اسلامی!!! به طور همزمان فعالیت کنیم   تا ativenessمان کامل گردد و البته ما دوست داریم در اوقات بیکاری مان دستی به کتابهامان نیز ببریم اما قسمت نمی شود، مثلا پنج شنبه تصمیم داشتیم که درس بخوانیم    290اما باران آمد(شما ربطش را خود پیدا کنید)، کلاس زبان فرانسه مان نیز در آن روز تشکیل نشد و ما ازین بابت بسی مغموم می باشیم  .

فردا را نیز از آنجایی که بچه های کلاسمان می خواهند بروند به خانه هاشان و ما نیز آدم بسیار با معرفتی می باشیم در کلاسها شرکت نمی کنیمpir.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:4  توسط   | 

می خواستیم بآپیم کامپیوترمان را ویروس فرا گرفت اما به زودی خواهیم آپید~~19      اکنون در سایت دانشگاه می باشیم و شهر در امن و امان است دزدان همه رفتند آسوده بخوابید.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:32  توسط   |